صدف شکسته
هوای دلم بارانی است ، دلم در خیابانهای شهر گم شده . نفس می کشم . حال خوشی است نشسته عطر تنت بر تنم ، بگو من از من چگونه رها می شوم که جان بوی تو را گرفته است کسی در کوچه های ابری بارانی می خواند پنجره را می گشایم پاییز بی دعوت وارد میشود من زیر این آسمان بی چتر، به دنبال یه کوچه بن بستم تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم یکی مرا دید ، یکی مرا نوشت ، یکی مرا صدا زد و زیر بارانی که بی امان می بارد باز هم صدای او . صدای او . صدای او پدر عزیزم زندکی در لبخند تو خلاصه میشود و بهار با نگاه تو جان می گیرد در کنار تو شب بی معناست و دلتنگی جایی برای ماندن ندارد ای پدر مهربانم ای بهار زندگی ام آیا هرگز بخاطر از خود گذشتگی هایت برای اینکه من به یک فعالیت پرثمر بپردازم تشکر کرده ام؟ آیا هرگز برای اینکه بخاطر ما سخت کار کرده ای تشکر کرده ام ؟ آیا هرگز بخاطر اعتمادی که به من داشتی و بخاطر حضورت در مواقع نیاز تشکر کرده ام ؟ آیا هرگز بخاطر اهمیتی که به وجودم می دادی تشکر کرده ام ؟ شاید هرگز تشکری در خور و شایستگی شما انجام ندادم ولی حالا میگم : پدر ، دوستت دارم بیا خط بکش بر سکوت دلم
بیا بغض این ابر را پاره کن
بیا یک سفر پا به پایم بیا
سکوت دلم را بیا چاره کن
بیا خسته ام از شب و گریه ها
از این قصه تلخ و بی انتها
بیا خط بکش بر سکوت دلم
هنوز فرصتی هست اما بیا
رها کن سکوتی رو که بین ماست
بیا لحظه لحظه منو تازه کن
که من زنده میشم به لبخند تو
بیا عشقتو با دل اندازه کن
بیا عاشقم باش و باور بکن
که با تو کسی غصه ها مو ندید
هنوز اول راه خوشبختیه
بیا آخر این ترانه رسید
باز کن پنجره را زندگانی جاریست
نور در آیینه می تابد و از شوق نگاهش باران
می دهد بوسه به پژواک حضوری آرام
بازکن پنجره را
تا ببارد باران
روی احساس نگاهی تنها
بشکن این شیشه تنهایی را
و ببین از پس آن
ازدحام غزل و عرفان را
دست وصل دل و دریاها باش
جاری و سبز و صبور و عارف بازکن پنجره را زندگانی جاریست فضااز بوی بهارپر است . زندگی از این همه بخشش آسمان سرمست . ثانیه ها در درخشش خورشید لبخند می زنند چه از ثانیه ها کم داریم برای لبخند زدن ؟؟؟ بوی تازگی در لحظه های در حال رسیدن بیداد می کند چه اصرار داریم برای چسبیدن به کهنه ها ؟؟؟ خورشید بی شرط زیباتر از همیشه می درخشد و می سوزد ، تا بی تبعیض به همگان عشق و گرما ببخشد و چرا هنوز ما درگیر شرطیم برای عشق ورزیدن؟؟؟؟ گذشته ها را باد برده است کو اثری از برگهای زرد پاییزی برگهای نو از راه رسیده اند و دراین روزهای روشن چه حاصل از سر کردن در تاریکی گذشته های ناخوشایند؟؟؟ بهار فصل ملاقات صمیمی اسمان است و زمین از نزدیک ، هر لحظه غفلت و تعویق برای ملاقات نزدیک روح و جسممان با هم تاخیری بی بازگشت برای پذیرش خوشبختی است . بیایید قبل از تن پوشهامان نگاهمان را نو کنیم . دوست دارم با تو در باران قدم بزنم و تو را که به زلالی باران هستی در کنارم داشته باشم دوست دارم تو را که سبزترین خاطره ذهنم هستی برای همیشه چون ترانه های کودکی ام زمزمه کنم دوست دارم فقط تو رو از خدا بخوام . فقط تو رو ...... دلم میخواست بهار را برایت به ارمغان بیاورم و زندگی ات را همانند روزهای آغازین بهاری پرشور و سرسبز کنم دلم میخواست هیچ گاه زندگی مان پاییز را تجربه نکند و همیشه زیبایی و طراوت بهار را داشته باشیم اما افسوس که زمستان جدایی از راه رسید و گل وجودت را برای همیشه چید و من بعد از تو بهاری را به یاد نمی آورم . نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوت تلخ می گریم . در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت گفته شد دلداده ها از هم جدا وای برا این حکم و این قانون زشت در گریز ناگزیر لحظه ها طاقتم از دوریت فرسوده شد قلب من در دیار تلخ و سرد از فراقت بارها پژمرده شد سلام محبوبم. همش دلم تنگه. من که نمی تونم با خودت حرف بزنم. واسه همین میام اینجا تا شاید یه خورده دلم خالی شه. بازم شب شد و دلتنگی هام بیشتر شدن. آخه همیشه شبا رو تا صبح به امید اینکه بهم سر بزنی بیدار میمونم . مسعود تا حالا شده احساس کنی تو زندگیت خلاء داری؟ که وقتی بهش فکر می کنی تمام تنت یخ ببنده... به خودت بگی می خوای بخوابی ... اما اینقدر تو تختت غلت می زنی که خودتم از وجودت خسته می شی. میخواستم با همه چیزخدا حافطی کنم .از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم . تو راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم .در انتظار مردن لحظه ها رو سپری می کردم دلم از سنگ شده وجودم سرد سرد . تنها برای خاک زنده ام . من با زندگی لج کردم و زندگی هم به عکس العملهای من می خنده. حاضر نیستم که ببینم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهون میکنم . وقتی امروز اومدم بهشت زهرا میعادگاه همیشگی امون احساس کردم خیلی بی رحمیه اگه تو رو تنها بذارم خیلی بد هستم اگه بخوام تو رو تو این اشفته بازار بذارم و برم فقط بخاطر دل خودم که متعلق به توئه از این تصمیمم ترسیدم ترسیدم مبادا برنجونمت ترسیدم مبادا بدون من تنها بشی نکنه بدون من غصه بخوری نکنه بدون من گریه کنی وای مسعود من نه . نمیخوام بدون من بمونی . نمیخوام بدون من غصه بخوری تو به من قدرت زندگی میدی اینو امروز فهمیدم از سنگ قشنگ سر مزارت خجالت کشیدم دیدم چقدر بزرگی تو و چقدر کوچکم من . چه زود کم اوردم تو به من درس بزرگی میدادی درس قدرت و ارزومندی . بهت قول میدم همیشه همونی باشم که دوست داشتی دوستم داشته باش چون دوستت دارم - عاشقتم - بی قرارتم- دیوونه اتم من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم میخواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن وبدان در همه حال در کنار تو هستم. و من هم اکنون عاشق او هستم




| Design By : Night Skin |


